تبلیغات
زمین خاکی - فریادغربت
درباره وبلاگ

آرشیو

آخرین پستها

پیوندهای روزانه

نویسندگان

آمار وبلاگ

Admin Logo
themebox

فریادغربت

 

 

من در صداقت زلال آئینه

وسعتی دیده ام ناپیدا

من از فریاد غربت

چشمهای مات در آئینه

وحشت زده ام گریختم

تا مبادا شود اسیر

چنگال غربت غم

دچار هیاهوی تنهایی

گرفتار غرش سکوت

غرق در سیل باران اشک

که از تلخی انتظار

در عبور تلاطم ثانیه ها

می نالند !

من از ثانیه ای ترسیدم

که صداقت حراج شد

به وقت فزونی غرور !

کسی چه می داند

از هجوم کدام واژه ها ترسید

عشق !

و در پناه کدام درد

آرام گرفت

وقتی از رنج می گریخت !

و در سایه ی کدام احساس

دفن شد !



نوشته شده توسط :sara
یکشنبه 5 شهریور 1391-11:39 ق.ظ
نظرات() 

علیرضا
دوشنبه 6 شهریور 1391 11:46 ق.ظ
همه دنیا واسه من خنجر کشبدن

دل من تو این روزا خیلی گرفته


از یادم هر گز نرفتی اما از یاد تو رفتم

بی تو تنها تو خیابون زیر بارونا میرفتم


دلمو شکستی اما نزاشتم تو قلبم بمیری

میترسم وقتی که نیستی دل من طاقت نیاره
علیرضا
دوشنبه 6 شهریور 1391 11:46 ق.ظ
رای كسی تنگ است كه زیبایی روح را می ستاید ، مهربانی را دوست دارد


گذشت را می فهمد ، سادگی را زیور می داند ، وفا را گوهر.


دلم برای كسی تنگ است كه چشمان خیس از اشك را می بوسد


و با سر انگشت مهربانش آبی آسمان را نشان می دهد
علیرضا
دوشنبه 6 شهریور 1391 11:45 ق.ظ
همیشــه از آمدن "نــ" بر سر کلمات مـی ترسیــدَم !

نـ داشتن ِ تو ...نـ بودن ِ تو ...

نـ ماندن ِ تو ...

.
.
.

کــاش اینبــار حداقل دل ِ واژه برایــم می سوخـت

و خبــری مـی داد از

نـ رفتن ِ تـــو ...
علیرضا
دوشنبه 6 شهریور 1391 11:45 ق.ظ
سلام عزیزم خوبی
مرسی كه سر زدی نظره لطفته
وبلاگ شماهم زیباست شعرای زیبایی گذاشتی
من لینكت كردم منو هم به اسم غروب دریا لینك كن اپ كردی خبرم كن موفق باشی گلم
هستی
یکشنبه 5 شهریور 1391 11:39 ب.ظ
عزیزم من اپم
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.